|
بدترين درداين نيست که عشقت بميره بدترين درداين نيست که به اوني که دوسش داري
نرسي بدترين درداين نيست که عشقت بهت ناروبزنه بدترين درداينم نيست که عاشق يکي
باشي واونم ندونه بدترين درداينه که يکي بميره اونوقت بدوني دوستت داشته 
نمی بخشمت .... بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی .... بخاطر تمام غمهایی که بر
صورتم نشاندی .... نمی بخشمت .... بخاطر دلی که برایم شکستی .... .. بخاطر احساسی که
برایم پرپر کردی ..... نمی بخشمت .... بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی ..... بخاطر نمکی
که بر زخمم گذاردی .... و می بخشم ت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی
 دوري دردي کشنده والهي دردناک بر جان عشاق بينوا که آن را هيچ دارويي علاج نمي کند جز ديدار روي يار،
هر بار که عشق را باد صبا به عاشق مي رساند تير زهرآئين دوري چنان دل او را مي خراشد که گويي جانش را از
بدن خارج مي کند،
نيش اين پيکان زهرآئين بر قلب عاشق چنان مي خورد که آسمان از سوزش آن مي غرد و با نثار اشکهاي خويش
دل مجروح او را تسلي مي بخشد .
هر لحظه اين فراق چنان دراز مي ماند به درازي شبهاي زمستان،
به سياهي شبهاي تيره و بي پايان .
دوري چون کشتي بادبان شکسته اي است که هيچگاه به ساحل اميد نمي رسد
اينجاست که شعرا قلم به دست گرفته اند و درباره دوري نوشته اند ولي هيچگاه نتوانسته اند عظمت دوري را
توصيف کنند،
فقط بايد بگوييم دوري همچون موج گران طوفانها،
همچون دل آسمان تيره و همچون سياهي شبهاي زمستان غم انگيز است؛
عظمت اين دوري را فقط عاشق بينوا ميداند .

عاقبت از عشق تو خاك كليسا ميشوم--ميكشم دست از مسلماني مسيحا
ميشوم انقدربنشينم در كشتي عشقت روز و شب --يا به عشقت ميرسم يا
غرق دريا ميشوم

پروردگارابه من بياموزدوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند ..
عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند...
بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند...
به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند...
محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند......
عشق در لحظه پديد مي آيد...دوست داشتن در امتداد لحظه ها
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين
کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون
حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني
که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني
، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ،
اما اون بگه...به خدا من دیگه نمیدونم چی بگم یکم شما کمکم کنید دیگه نمیتونم این لحظاتو
تحمل کنم خیلی برام
  درد ناکه   

امشب اشکهایم به پای دوستیها ، بارید... آغوش بیکران دریا را می خواهم امشب تا در آرامش
آبی اش ، به یاد همه آبیها،آرم آرام به خواب روم ای آبی ترین آبی من ، در این شبها خواب هم
با من بیگانه شده است 

کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه ي فردا نبود کاش بودي تا براي قلب من زندگي اين
گونه بي معنا نبود کاش بودي تا لبان سرد من بي خبر از موج و از دريا نبود 

یه غریب در انتظار دلداری شما دوستان عاشق

در غم تنهایم دارم میمیرم 
دلم در کنج تنهایی به هر دم می زند بانگی
ولی افسوس و صد افسوس
که این فریاد مبهم را چه جایی جز درون باشد؟
در این دنیای پر شور و هیاهو اما پر ز غم
چه کس در فکر فریاد دل بی تاب من باشد؟
و من در اوج فریادم
ولی ساکت...
ولی تنها...
و این تنهایی و بی همدمی ، آری
یگانه دُر غم در قلب من باشد...

یه غریب
اگه بگم كه قول ميدم تا هميشه باهات باشم اگه بگم كه حاضرم فداي اون چشات بشم
اگه بگم تو آسمون عشق من فقط تويي اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي
اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت ميكنم اگه بگم زندگيمو بذر بهارت ميكنم
اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني اگه بگم مال مني لحظه ي پرواز مني
ميشي برام خاطره ي قشنگ لحظه ي وصال
ميشي برام باغبون ميوه هاي تشنه و كال
ميشي برام ماه شباي بي سحر
ميشي برام ستاره ي راه سفر
ولي بدون ...........
هر جا باشي يا نباشي مال مني
بدون اگر ............
براي من هم نباشي عشق مني
عشق معيار ها را در هم مي آميزد...دوست داشتن بر پايه ي معيا رها بنا مي شود.
عشق ويران کردن خويشتن است...دوست داشتن ساختني عظيم.
عشق ناگهان و نا خواسته شعله مي کشد...دوست داشتن از شناخت سرچشمه مي
گيرد.
عشق قانون نمي شناسد...دوست داشتن اوج احترام به قوانين است.
عشق فوران مي کند چون آتش فشان...دوست داشتن جاري مي شود چون رود خانه.

ز هرجا بگذرد تابوت من غوغا بپا خيزد.. همه گويند چه سنگين مي رود اين مرده از بس ارزو
دارد 
جای پای شبحی در غزلم جا مانده
باز هم بغض من وپنجره تنها مانده
باز یک پنجره و عقده ی دیدن دارم
مثل رویاست ولی حس پریدن دارم
سایه ای از ته این سینه مرا می خواند
شبح عشق در آیینه مرا می خواند
من پر از وسوسه ام ای شبح سرگردان
باور بال زدن را به پرم برگردان
سالها منتظر برق نگاهت بودم
پشت این پنجره ها چشم به راهت بودم
چارچوب دل من پر شده از تنهایی
ساقه ی عشق تبر خورده تو کی می آیی؟
پای تقدیر مرا فاصله امضا کرده
زخم سر بسته ی دیروز دهن وا کرده
زخم در سینه ی من وا شده خون می آید
ازسکوت نفسم بوی جنون می آید
ای شبح، سایه ی تردید، معما، برگرد
یک خداحافظی تلخ بکن یا... برگرد
تو به بوی غزل و قافیه آمیخته ای
به خدا حال مرا خوب به هم ریخته ای
(آنچه خوبان همه دارند تویکجا داری
بی سبب نیست که در کنج دلم جاداری)
به سپیدی غزل رایحه ی یاس منی
یاسمن پوش ترین قسمت احساس منی
یاسمن پوش ترین جای خدا را پرکن
من پر از زندگیم فاصله ها راپرکن
من جهنم زده ام حسرت سیبی دارم
باز نسبت به شما حس غریبی دارم
غربت و رخوت دستان مرا باور کن
نازنین قصه ی ایمان مرا باور کن
سالها قلب دم از صبر و تحمل می زد
به کتاب غزل عشق تفال می زد
(مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که زانفاس خوشش بوی کسی می آ ید)
روزها من پراز احساس شقایق بودم
سینه ی سوخته ای داشتم عاشق بودم
حس نمناک شبم مملو از آهنگ تو بود
چینی نازک من منتظر سنگ تو بود
حیف این حس پراز شوق به ایمان نرسید
انتظار وتب تردید به پایان نرسید
او که در وحشت شب عشق به من هالی کرد !
زیر آوار خزان پشت مرا خالی کرد
ثانیه ثانیه با عطر خیالش سرشد
آخرش غنچه ی پاییز زده پرپر شد
لای لای نفسم را نفسش هق هق کرد
باورم در هیجان نرسیدن دق کرد
باید این را به تو فهماند ولی دیر شده
لحظه ها بی تو پر از آه نفسگیر شده
زیر پامال خزان له شدم وخندیدی
چیزی از عاطفه و عشق نمی فهمیدی
اوج احساس مرا بردی وغارت کردی
تو به حیثیت یک عشق جسارت کردی
کاش در لحظه ی موعود کسی سر برسد
داستان شبح عشق به آخر برسد
سمبل عشق همان لاله ی پرپر باشد
هر وجب خاک پر از نعش کبوتر باشد
آی مردم غم ما زندگی چرکین است
آخرین برگ سفر نامه ی باران این است
خدا میدونه این غریب چقد آرزو داره 
امیدوارم قلبم طاقتشو داشته باشه
|