|
من گفته بودن تو خیلی تنهایی ، منم اومدم تا تنها نمونی ، تا از تنهایی غصه ات نگیره آخه من خودم تا حالا خیلی تنها بودم ، می دونم تنهایی درد داره ، خواستم بیام پیشت ، توی تنهاییت بشینم ، تو هم عشقتو توی تنهایی من بشونی اونوقت دیگه نه من تنها بمونم نه تو ...
یه عالمه حرف ، نشونده بودم نوک زبونم تا وقتی روبروت نشستم دیگه معطل اومدن حرفا نشیم من فقط حرف بزنمو و تو هم فقط بشنوی ، یه عالمه خنده گذاشته بودم توی یه مشتم یه عالمه گریه ام توی اون یکی مشتم تا تو حوصله هر کدومشو داشتی من اول اون یکی مشتمو برات باز کنم . می خواستم نزدیکتر از تمام آدمای دیگه کنارت بشینم اونقدر نزدیک که اگه توی دلمم حرف زدم تو بشنوی .
چقدر برای با هم بودنمون نقشه کشیده بودم که به هم چی بگیم چی کار کنیم ...
من اومدم ، با چه ذوقیم اومدم ، فکر می کردم توهم مثل من تمام دیشبو تا صبح پلکاتو روی هم نذاشتی تا بالاخره صبح بشه و با هم بودنمون شروع بشه ...
من اومدم اما ... اما سرتو خیلی شلوغ بود ، من تنها مهمون تو نبودم تو اونقدر مهمون داشتی که من توی صداشون ، نگاهشون حضورشون گم می شدم ... من تلمبار حرفم هنوز روی زبونم بود اما اونا اونقدر حرف برای گفتن داشتن که من ناخودآگاه حرفای خودمو قورت دادم ،
می گفتن تو غریبی اما این من بودم که اونجا غریبیم می شد ، هر چی نزدیکتر میومدم همه جا شلوغتر می شد ، من می خواستم یه جا برم که فقط من باشم و تو باشی اما نبود ، هیچ جا خالی نبود ... همش چشمامو می چرخوندم تا یه جا چشمای تو رو پیدا کنم که فقط به من زل زدی اما تونگات با همه بود . خب ، خب من یکم غصم گرفت ، فکر می کردم منتظر من بودی اما تو چطور می تونستی وسط اونهمه شلوغی ، وقتی همه دارن اسم تو رو صدا می زنن ، قربون صدقت می رن ، وقتی همه دارن بوسه هاشونو روی وجب به وجب دیوارای خونت می ذارن ، وقتی توی نگاهشون اونهمه عشقو اشک نشسته باز وقت کنی و منتظر من یکی بشینی ...
من اونجا خیلی غریبیم شد فکر کردم اونوسط اصلا دیده هم نمی شم ، منو بگو که خیال داشتم بیام روبروت بشینم اما اون جلوها بیخ تا بیخ آدم نشسته بود حتی نفسامم توی اون جای تنگ جا نمی شد ... از توی شلوغی اومدم بیرون ، می خواستم برم ، بغضم گرفته بود اصلا برای چی اومده بودم ؟؟؟ تو رو از تنهایی نجات بدم یا خودمو ؟؟ اما تو که اصلا تنها نبودی اونهمه عشق اونهمه حرف ... اما تنهایی من چی می شد ؟ حرفای من ؟ دلتنگیای من ؟ دردای من ؟ اشکام ، خنده هام ؟؟ یه چیزی قفسه سینمو فشار می داد نمی دونم ازدحام جمعیت بود یا ... می خواستم برم یعنی رفتمم ، یه جای دور یه کنج دور ، نشستمو کز کردم ... نمی خواستم گریه کنم اما خب گریم گرفت دست خودم که نبود ...
- سلام ، هنوز نیومده داری کجا می ری ، اینجوری اومده بودی منواز تنهایی دربیاری ؟؟
- سلام ... خب دیدم سرتون شلوغه گفتم برم یه وقت دیگه بیام ، تازه شما که اصلا تنها نیستی .
- اما تو که تنهایی .
- خب من یه چاره ای براش پیدا می کنم .
- اما چارش دست منه اصلا خدا همه چاره ها رو گذاشته دست من تا شما به خاطر دلتونم که شده دلتون برای من تنگ بشه .
- اونجا اونقدر شلوغ بود که اصلا صدا به صدا نمی رسید ترسیدم حرفام اونوسط گم بشه .
- نگران اون شلوغی نباش ، تو به محض اینکه اولین کلامو بگی یه خلوت بکر بینمون جون میگیره ، اونوقت فقط من می مونم وتو . تو نگران چی هستی من تمام وقتای دنیا توی دستامه تا به تعداد تمام اینهایی که خونم میان باهاشون خلوت کنم ، حرف بزنم ، بشنوم ...
حالا اخماتو باز کن ، اون راهی رو که برگشتی دوباره بیا ، نزدیکتر بیا ، هرچی گره کوره توی زندگیت به ضریح اون خونه گره بزن ، من یکی یکی برات بازش می کنم ، خوبیا رو می بخشم بهت ، بدیا رو ازت دورمی کنم ، دلتنگی رو ازت می گیرم و یه آرامش بی نظیر دست نخوردرو می سپارم به قلبت .
من هر چی خوبیه می ذارم توی دستات تا تو بازم با همون دستا دعا

|