او رفت
نه بدون خداحافظی!
نه...
او بارها و بارها از من خداحافظی کرد.
با اشک شوق و غم
و من هم هر دفعه جوابش را دادم.
دست زمانه ما را از هم جدا نکرد
او خودش خواست برود.
گفت: دلش به رفتن شاد است.
گفتم:من هم شادی دلم به دل توست!
گفتم:برو!!
غم نبودت را تحمل خواهم کرد.
ولی دروغ گفتم!
بزرگرترین دروغی که می توانم بگویم.
بعد از او من فقط شعر مردن خواندم
و.....
در جهان دنبال جوابی گشتم!
جواب سوالی که تمام ذهنم را به خود وا داشته بود:
«او کیست که اینگونه دل مرا به آب و آتش زده است؟»
من هزاران بار
او را در آغوش کشیدم و بوسیدم.
پوستش را همیشه لمس می کردم
و صدایش را می شنیدم.
ولی هیچ وقت درکش نکردم......
هربار به طرفم می آمد
با خدایم می گفتم:
«این دیگر چه تجاوزگریست که خودم هم می خواهمش؟»
حالا هم که رفته است هنوز این سوال را باخود دارم!
او کیست؟
او چیست؟
کدامین عنصر ناپیدا ی بشر است؟
از کجا آمد؟
به کجا رفت؟
شب هایی که به من می خندید،
خنده هایش برایم غریب بود!
وقتهایی که دستش را می گرفتم،
نبض رگهایش را نمی شناختم!
واز خودم شرم زده می شدم،
چرا خودم را در آغوش غریبه ها می اندازم؟
حالا او رفت؛
با یک دنیای بی انتهای سوال
سوال های بی جواب؛
واقعا او دیگر کیست؟
که قلب مرا به آتش کشانده است؟**************
