|

يادم مي آيد يکبار از خدا پرسيدم :
خداي من , تو که سينه اي به اين بزرگي دادي به آدم
تو که از هر چيز خوب دو تا دادي براي تنش
چرا توي سينه يک دل کاشتي
و آنطرفش را گذاشتي خالي و سوت کور؟
خدا تاملي کرد و توي گوشم زمزمه کرد :
اگر جايي خالي باشد از چيزي , حکمتي دارد
اين خلاء , سينه جا دارد براي دو تا دل قبول
آفريدمت براي جستجو !!!!
همه چيز را سر جاي خودش گذاشتم دانه به دانه
يک جاي خالي اش را هم تو پر کن
از هر چه خواستي , خواستي يک دل ديگر , خواستي چيزهاي ديگر
شعر از : قناري مهاجر

وحشت از عشق که نه، ترس ما فاصله هاست
وحشت از قصه که نه، ترس ما خاتمه هاست ترس بيهوده نداريم
صحبت از خاطره هاست صحبت از کشتن نا خواسته عاطفه هاست
کوله باري است پر از هيچ
که بر شانه ماست گله از دست کسي نيست
مقصر دل ديوونه ماست
درد ما مرگ تفاهم
غم ما کوچ محبت غم ما از بي کسي مردنه
شعر از : قناری مهاجر

نمي خواهم كسي با نازنين من سخن گويد
اگر چه قاصد من باشد و پيغام من دارد
شعر از : قناری مهاجر

من از هزار سال خستگي از کنج زندون اومدم
دلم کوير غربته به عشق بارون اومدم
غرور تيکه تيکمو ميخوام که مرهم بذارم
غصه هاي يه عمرمو رو دوش عالم بذارم
من پي دست پاک ميام غبار قلب پيرمو پاک کنو رها کنه
روياهاي اسيرمو ميخوام که از ياد ببرم هر چي ازم گرفته شد
ميخوام فراموش بکنم هرچي رشتم پنبه شد
خنده تلخ آدما هميشه از دلخوشي نيست
گاهي شکستن دلي کمتر از آدمکشي نيست
گاهي دلم اينقدر تنگ ميشه که گريه هم کم مياره
شعر از : قناری مهاجر
|