لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غارنشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان در آید
و گونه هایت
با دو شیار مورب
که غرور ترا هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کردم
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود بر نخاست
که من به زندگی نشستم !
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریز از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد .
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمیکرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
بگذار چنان از خواب بر آیم
که کوچه های شهر
حضور مرا در یابند
دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد
برده شود
تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها و دریا ها را گریستم
ای پری وار در قالب آدمی
حضورت بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند
دریایی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه ی گناهان و دروغ
شسته شوم
و سپیده دم با دستهایت بیدار می شود .......