تو مهربان بودی
آغاز ماجرا اینجاست
چه سخت تشنه جام محبتت بودم
سخن تمام نشد
ختم ماجرا پیداست
همیشه با تو نشستن
تلاش بی ثمری بود
چه
کوشش شب و روزم
به سان شخم زدن روی سینه دریا
و استغاثه به درگاهت
گره به باد زدن
و همچو کوفتن آب بود در هاون
مرا رها کردی
مرا به مسلخ سلاخان چرا رها کردی؟
مرا که رام تو بودم
گذشتم ار تو و آن پرفریب شهر بزرگ
کنون کنار کویرم
کویر بی باران
و مهربانی این مهربان ترین یاران
...
تو ای بلای دل من
بلند بالایم
تو ای برازنده
تو ای بلند تر از سروها و افراها
تو بر تمام بلندان باغ بالنده
بر این اسیر به غربت
گذر توانی کرد؟
بر این کویر نشین
بر این ز مهر تو محروم
نظر توانی کرد؟

|