صدای نفس نفس
چهره ای با تركیبی از غم و ترس
نگاهی هراسان و جستجوگر
پیشانی غرق كرده
و لبی كه لحظه ای از زمزمه كلماتی گنگ و نا مفهوم باز نمی ایستاد.
با عجله در را باز كرد
نگاهش به گلدان افتاد
و بعد به دستهایش
دستهایی خالی
تمام بدنش لرزید.
تازه به یاد آورد
كه چرا از خانه رفته
و چرا انقدر سریع خود را به خانه رسانده
ولی یادش نیامد
چرا حتی قطره ای آب به همراه ندارد.